آتشفـشان سـرد

بغض فـرو خورده را

حتی

به بهــانۀ تکلیف هم

نمی تـراوشـد

 

هنگامی که هـیـچ واژه، تاب سخـن ندارد...

 

کوه حـروف

چون کالبدی سیـاه و فسـرده

ســایه وار

در پــشته های مهِ بی روح

آرام می خـزد...

 

کـلام

از زیر خفـقــان ِ خاکستر

شعله نمی کند...

مگر نسیم ِ رفتگرِ بهار

مجــال تنفسی بخشد

اگر بهار

اگر بهار هم

دَم اش را

در گوشـه ای

به هَککـی

قــِی نکـرده باشد!

 

هوا گـره  میخورد و

نـفـَسی عمیق نمی گردد

در هنگامه ای که هیچ واژه

                           تاب سخن ندارد...

 

 

 

 

 

 

                                                                                       ع ی د تلخ

 

 

غمگین ام

دخترکی را گم کرده ام

در توده های دود...

خاطراتی را !

بیش از همیشه غمگین ام.

گرمای هشت ساله

به داغی فندکی از جنس دروغ

باخت...

تصویر هشت ساله

به آتشی از جنس فریب

سوخت...

هوا تهی شد!

نفس نه،

که قلبم آشفت.

غریبه ای سرد از توده ها برخاست

من ماندم تنها

در زیر بار غمی ابدی...

 

 

 

 

 

 

 

می دونی؟

هم سن و سالای تو که بودم پدرم مدام می گفت " پسرم، درسته که تو هنوز سنی نداری، اما مثه یه مرد بار اومدی. از همۀ هم سنات درک بیشتری از مسائل داری". می گفت : "من بهت افتخار میکنم. به اینکه مثه دوستات همیشه پی بازی و تفریح نیسـتی و در عـوض وقـتت رو صـرف مطـالعه و تفـکر میکـنی. تو معنـی زنـدگی رو می فهمی!"

اما راستش اون هیچوقت نفهمید که من واقعا زندگی نکردم. تموم نیازهای کودکیم بخاطر همون دغدغه هایی که برام می تراشید سرکوب می شد! اما من نمی خوام اشتباه اون رو تکرار کنم. پسرم! خوب به حرفام گوش کن! آدما باید سیر تکامل زندگیشون رو پله به پله بالا برن. باید تو هر مرحله ش، به غایتِ اون برسن و بعد برای پلۀ مکمل ِبعدی قدم بردارن! یه بچه، تو پلۀ بچگی، به اون بازیا و دعواهای توی کوچه احتیاج داره. برای اون چه اهمیتی می تونه داشته باشه که معنای زندگی چیه؟!؟ اون بدون نیاز به داشتن دغدغۀ زندگی، زندگیش رو می کنه!

ولی پدرم اینا رو نمی تونست بفهمه چون خودشم بچگی نکرده بود و من الان این رو میفهمم. چون اونموقع علیرغم وسوسۀ بزرگ شدن و مرد شدن، درک حرفاش و کتابایی که دستم می داد، واقعا برام پیچیده بود.

_  بابا! بابا! پیچیده یعنی چی؟

_  پیچیده... پیچیده یعنی ثقیل پسرم

 

 

   ...

 

 

 

گرگ های خــُرد و کـلان

دنـدان دریدن را تیـز کردند و

در هیات گوسـفـندان

دشت های جـوان را بلـعیدند.

دامن بهـار

بر خـون نشـسـت و

تلـخ و غمـزده

به عـزای کودکِ نازاده اش

فســـرد.

آفت بی شرمی رخنه کرد...

چماق درد ودشنۀ نهان

از پوشش تقـوا بیرون خـزید

و بنام خدایچـگان

هفده مرتبه

بر تن ها فرود آمد

. . .

 

 

 

 

عاشق کارش بود. قفس مرغ عشقاشو ورداشت رفـت دم همـون پاساژه. رنگ و وارنـگ آدمـای کوتاه و بلنـد می اومـدن و می رفتن و نگاهشم نمی انداختن. خودشو با اینـا مقایسه کـرد. دید آره! خب با این سر و وضع معلومه که نگاه کـردنم ندارم...

کل پس اندازشو خالی کـرد تو دخـل بوتیــک چی و تیپـی خـرید که البته به رنگ مـرغ عشقاشم بیاد. انتخابش بدک نبـود. مردم می دیدنش! روزی سه چــار تا مرغ عشق می فـروخت. دیگه راهشم یاد گرفـت.

بعد چـند وقت دیـد که نه! هیچ جـوری نمی تونـه مرغ عشقاش رو با لباساش ست کنه...