آتشفـشان سـرد

بغض فـرو خورده را

حتی

به بهــانۀ تکلیف هم

نمی تـراوشـد

 

هنگامی که هـیـچ واژه، تاب سخـن ندارد...

 

کوه حـروف

چون کالبدی سیـاه و فسـرده

ســایه وار

در پــشته های مهِ بی روح

آرام می خـزد...

 

کـلام

از زیر خفـقــان ِ خاکستر

شعله نمی کند...

مگر نسیم ِ رفتگرِ بهار

مجــال تنفسی بخشد

اگر بهار

اگر بهار هم

دَم اش را

در گوشـه ای

به هَککـی

قــِی نکـرده باشد!

 

هوا گـره  میخورد و

نـفـَسی عمیق نمی گردد

در هنگامه ای که هیچ واژه

                           تاب سخن ندارد...