در مسیر جمله، واژه گم شد

           سیلی عظیم، راه گذار کلام را روفته بود...

 

 

 

 

ما هيـچ... ما نگــاه


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پشت بام

پشت بام

زمينكِ محصور شده اي سقف!

اي بي سقف! 

تو را با برفِ سال هاي دور

از ياد برديم

 

وقتي كه آخرين برفِ ذوق را

از گرده ات روبيـديم -كه نه- ربوديم،

با سقوط برف

ما نيز

بر زمين ِوقايع هبوط كرديم...

و تو را

با ذوبِ ذوق ِآخرين برف

از يادمان ربودند

 

زمينك محصور شده اي بام كودكي

اي فطرت از ياد رفته

اي لوح سپيد

ميدانم كه ديگر بادبادكها

در آسمان آفتابيت نميرقصند

ميدانم كه آن قدمهاي تند كوچك

ديگر در گوشت نميـپيچـند

دلخور مباش

آن كودكان مرده ند!

چرا كه دگر جاي برف 

گردِ مرگ ميبـارد...

ما ديگر آن بشقابهـاي سرد و زنگخـورده ايم

كه روي از شرق برتافتـه اند

بشقابهـاي لختِ سيمان پاي

كه طلوع را نمـيبيـننـد و

سهمشـان

تنها غروبي نسـيه است؛

كودكان ـنوميدِ وطن زده؛

كودكان مغموم ِسرگردان؛

ذوقهـاي ربوده شده...

دلخـور مباش

چرا كه امّيـد را نـيـز

با ذوب آخرين برف

از يادمان ربودند؛

چُنان كه حق را...

كه هركه بامش بيـش بـود،

بسيـارتر ربـود

 

محزون مباش

شـايد

روزي فـرا رسد

كه رقص كودكانت

با ضربِِ الله اكبر

در جانت دوباره بپيچـد…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینجـا تهـران است!

 

صـدای من از دیـواره های شهـر، کوتـاه!

 

و آسمـان

 

             دور ...

 

               

               

 

 

 

 

 

 

قلب هرکس به اندازه ی مشت دستشه...

اون مشت فشرده ت رو آروم باز کن! بذار قلبت کمی هوا بخوره ...