پنجره ای به ارتفاع 2.20 متر باز است

و نور خیرۀ آفتاب، به ابعاد بی نهایت، در جریان.

نسیم سردِ مورمـورکی داخل می وزد

و کیفـور و شـاد،

قلبم را نشـانه می رود ...

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

همیشه پلک چپش پف داشت. غمگین بود. حرفی نمی زد. هر روز می شد یه بغضی رو تو چهرش دید. شبا عادت داشت به پهلوی چپ بخوابه.

 

 

 

 

                              . . .