مثه بچگـیات
که سُرسره رو برعکس میدوئیدی میرفتی بالا و وقتی میرسیدی به سَـرش احساس غرور میکردی؛
مثه نوجوونیات که گاهی هوس میکردی بجای پیاده رو، از رو جدول راه بری... تند... آروم؛
مثه جوونیات که اون کلاسای کسل کنندۀ دانشگاهو تا جایی که میشد میپیچوندی و نمیرفتی؛
شاید مثه پیـریات که بخوای بشینی تو پارک و گاهی به یاد جوونیت، بی اراده و بی منظور محو جذابیت دختر یا پسری بشی،،،
باور کن اتفاق وحشتناکی نمیفته اگه کس دیگــَم همینکارو بکنه! عصبانی نشو! انقـدر عجیب نگاه نکن! اون خودِ تـویی، که فقط اینبـار یکی متوجهت شده!
مثه کسی که دور از جون، تو مراسم ختمـِت، فقط سرِ رودرواسی شرکت کنه... و نه با میل قلـبی!
