مثه بچگـیات

که سُرسره رو برعکس میدوئیدی میرفتی بالا و وقتی میرسیدی به سَـرش احساس غرور میکردی؛

مثه نوجوونیات که گاهی هوس میکردی بجای پیاده رو، از رو جدول راه بری... تند... آروم؛

مثه جوونیات که اون کلاسای کسل کنندۀ دانشگاهو تا جایی که میشد میپیچوندی و نمیرفتی؛

شاید مثه پیـریات که بخوای بشینی تو پارک و گاهی به یاد جوونیت، بی اراده و بی منظور محو جذابیت دختر یا پسری بشی،،،

باور کن اتفاق وحشتناکی نمیفته اگه کس دیگــَم همینکارو بکنه! عصبانی نشو! انقـدر عجیب نگاه نکن! اون خودِ تـویی، که فقط اینبـار یکی متوجهت شده!

مثه کسی که دور از جون، تو مراسم ختمـِت، فقط سرِ رودرواسی شرکت کنه... و نه با میل قلـبی!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لذت چیز مرموزیه!!! وقتی فارغ از حرف و نگاه دیگران، میشینی لب جوب که یدقه خستگی در کنی... یا تو ازدحامِ سرسام آورِ مردم، هـِدفـونت رو بچپونی تو گوشِت و دلچسب ترین آهنگتو با آخرین ولوم گوش کنی... یا اون لیوانی که ازش متنفری، جلو چشمت اتفاقی از دست یکی بیفته و بشکنه... یا ناخواسته بطرز عجیب و نادری تعادلـتو از دست بدی و پرت بشی رو یه درختچـه!!! برای لذت بردن فقط کافیه که دستتو به جایی قلاب نکنی و بی خیال بیفتی...

گاهی از لذت به اوج ِتعادل و ریتم میرسی، و گاهی در اوج ِ بی تعادلی، به لذت!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنجره ای به ارتفاع 2.20 متر باز است

و نور خیرۀ آفتاب، به ابعاد بی نهایت، در جریان.

نسیم سردِ مورمـورکی داخل می وزد

و کیفـور و شـاد،

قلبم را نشـانه می رود ...

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

همیشه پلک چپش پف داشت. غمگین بود. حرفی نمی زد. هر روز می شد یه بغضی رو تو چهرش دید. شبا عادت داشت به پهلوی چپ بخوابه.

 

 

 

 

                              . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

ید بیـضـا

 

 

 

 

همۀ بچه ها چشمشون به دست بابابزرگ بود که ببینن امسال رو می خواد اسکناس ِ چند تومنی عیدی بده!؟

صدای قورت دادن آب دهانشونو می شد شنید. بزرگترا بیخیال مشغول میوه و آجیلشون بودن اما، ذوق عیدی گرفتن از بابابزرگ و تصور اسکناسای رنگی، هوشــو از سر بچه ها برده بود. داشتن پیش پیش واسه اسکناسای عـیدی شـون نقشـه می کشیدن، تا اینکه بالاخره بابابزرگ دستشو برد سمت کت جادوییش. به دستش خیره شده بودن تا لحظۀ رو کردن اسکناسا برسه. نمی خواستن دیدن صحنۀ مهـیج ِ ظاهر شدن گوشۀ خوش رنگِ اسکناسا رو از لبۀ کت اش از دست بدن. نفسشون به شماره افتاده بود... تا اینکه یهو دستش یه تکونی خورد و چند تا دفترچه حساب بی ریخت آورد بیرون و با یه خندۀ موزیانه گفت: "هـا هـا... امسال یه سولپلیز دارم براتون! یه روز وقتی بزرگ شدین و بچه دار شدین دیگه نمی خواد نگران مَـسکن بچه هاتون باشین!"

                                       

                                                     

                                  .  .  .

 

 

 

 

 

  

              ید بیضا

 

 

 

                             سال نو مبارک