می دونی؟

هم سن و سالای تو که بودم پدرم مدام می گفت " پسرم، درسته که تو هنوز سنی نداری، اما مثه یه مرد بار اومدی. از همۀ هم سنات درک بیشتری از مسائل داری". می گفت : "من بهت افتخار میکنم. به اینکه مثه دوستات همیشه پی بازی و تفریح نیسـتی و در عـوض وقـتت رو صـرف مطـالعه و تفـکر میکـنی. تو معنـی زنـدگی رو می فهمی!"

اما راستش اون هیچوقت نفهمید که من واقعا زندگی نکردم. تموم نیازهای کودکیم بخاطر همون دغدغه هایی که برام می تراشید سرکوب می شد! اما من نمی خوام اشتباه اون رو تکرار کنم. پسرم! خوب به حرفام گوش کن! آدما باید سیر تکامل زندگیشون رو پله به پله بالا برن. باید تو هر مرحله ش، به غایتِ اون برسن و بعد برای پلۀ مکمل ِبعدی قدم بردارن! یه بچه، تو پلۀ بچگی، به اون بازیا و دعواهای توی کوچه احتیاج داره. برای اون چه اهمیتی می تونه داشته باشه که معنای زندگی چیه؟!؟ اون بدون نیاز به داشتن دغدغۀ زندگی، زندگیش رو می کنه!

ولی پدرم اینا رو نمی تونست بفهمه چون خودشم بچگی نکرده بود و من الان این رو میفهمم. چون اونموقع علیرغم وسوسۀ بزرگ شدن و مرد شدن، درک حرفاش و کتابایی که دستم می داد، واقعا برام پیچیده بود.

 بابا! بابا! پیچیده یعنی چی؟

_  پیچیده... پیچیده یعنی ثقیل پسرم

 

 

   ...