عاشق کارش بود. قفس مرغ عشقاشو ورداشت رفـت دم همـون پاساژه. رنگ و وارنـگ آدمـای کوتاه و بلنـد می اومـدن و می رفتن و نگاهشم نمی انداختن. خودشو با اینـا مقایسه کـرد. دید آره! خب با این سر و وضع معلومه که نگاه کـردنم ندارم...

کل پس اندازشو خالی کـرد تو دخـل بوتیــک چی و تیپـی خـرید که البته به رنگ مـرغ عشقاشم بیاد. انتخابش بدک نبـود. مردم می دیدنش! روزی سه چــار تا مرغ عشق می فـروخت. دیگه راهشم یاد گرفـت.

بعد چـند وقت دیـد که نه! هیچ جـوری نمی تونـه مرغ عشقاش رو با لباساش ست کنه...