گرگ های خــُرد و کـلان

دنـدان دریدن را تیـز کردند و

در هیات گوسـفـندان

دشت های جـوان را بلـعیدند.

دامن بهـار

بر خـون نشـسـت و

تلـخ و غمـزده

به عـزای کودکِ نازاده اش

فســـرد.

آفت بی شرمی رخنه کرد...

چماق درد ودشنۀ نهان

از پوشش تقـوا بیرون خـزید

و بنام خدایچـگان

هفده مرتبه

بر تن ها فرود آمد

. . .