"از افسانه های کهن دناگ-ِستان به زبان تاهومای دری"
:)
آسمان غرید. تیری برق آسا شکافی در دره ایجاد کرد. بُـته ای از آن روئیـد و در سایه سار بـته، شهری پدید آمد. شـهری طبقاتی که نظامی تـثـلیثی بر آن حاکم بود.
این اجتماع، موطن "مـوبدان"، "جنگاوران" و "پیشه وران" بود. موبدان، فـرادستان جامعه بودند و در راس آنان "موبدِ موبدان"، که والی شهر بود. جنگاوران، حافظان این شهر و دارای قدرتی نظامی بودند. پیشه وران نیز، از فـرودستان جامعه و نسل به نسل در کار تولید بودند و ارتقائی برایشان مقرر نشده بود. همانند موبدان، که موبد زاده می شدند و جایگاهی موروثی داشتند.
علیرغم این نفیِ یکسـویه و این رابـطۀ طولی ِ قـراردادی، موبدان، ممکن الوجـود و وابسته به طبقات دون تر بودند. چرا که در قاعـدۀ این جـامعه، بار بقـای شهر، بـر دوش تلاشـگر و مولـدِ پیشه وران بود. مضافـاً حفظ و مـراقبت از ریشـۀ این بـتۀ سرسبز و تهیۀ خاک مرغـوب برای رشد و تغـذیۀ گـیاه هـم، وظـیفه و تخـصص پیشه وران بود. جنگاوران نیز به پشتوانۀ پیشه وران، در کـمـَرۀ این نظام، ساقه و کیان شهر را پاسبانی می کردند. و مـوبدان، بی هـنر ترین و بی فایده ترین افراد، در راس جـامعه، در خنـکای سایۀ این گیاه و میـوه های طمَع اش، بیش از پیش فـربه تر و مقتدرتر می شدند. تا آنکه موبد موبدان، سایۀ خداوند درگذشت و جنگی بر سر جانشینی اش در گـرفت و مـیان ایشـان چند دسـتگی پدیـد آمـد. جنــگاوران که امـنیت جامـعه را متزلزل دیدند، پای در میدان نهادند اما از آنجا که زمام آنان بدسـت مـوبدان بود، تحـت سـواسـتفادۀ منـافع ایشـان قـرار گـرفته و قربانی این جنگ طمع شدند.
پیشـه وران که متـوجه این جـدال می شوند، به تـماشـای این نـزاع لحظه ای دست از کار می کشند و بهمین جهت، مجالی برای تفکر پیدا می کنند. خود را در قعرِ دره غرق در جهل و نادانی می بیـنند... نادم و خشمگین، تصمیم بر تـرک آن مکان می گیرند.
جنگِ طمع، ریشۀ گیاه و بنیان شهر را متلاشی کرد و همگی را بر باد فنا بخشید. جز پیشه وران، که هر یک آزادانه از این بند استثمار و تجرد رها گشتند و اختیار یافته و دست در دست هم شهری فاقد هرگونه طبقه و نظام بنا نهادند. و به پیشنهاد پیشه وری جوان، نام خویش را به "آخـتاتور"* به معنی مختاریون و آزادمـردان تغییر دادند. بزمـی به پـا کـردنـد و "دارهـا"* خـداوند دره ها را برای عـطای نعـمت تفـکر، شکر گزاردند. و در طی این جشن، آن جوان را به عنوان والی خویش برگزیدند و جایگاهی مقدس و متعالی برای وی قائل شدند. بار مسئولـیت های فــردی اش را بر عـهده گـرفـتند تـا در آرامـش و رفاه تام ولایت کند. برای دوری از هر نوع گزند، محافظانی را گماردند و از هیجـان شـادی و شور مفـرط آزادی، سالانه پیشـکشی را تقدیمش می کردند.
نام او یعنی " نـاری آ "* را بر شهر خود نهـادند و در مرغـوب ترین خاک، تخم گیاهی سرسـبز را کاشـتند تا رفته رفته رشـد کـرده و شـاخ و برگـی یابـد و میـوه شیرین و هـوای مطبـوع و سـایه سار خنک اش را، به والی شهر عرضه دارد...
* هرگونه تشابه اسمی، اتفاقی و اتفاقاْ باحال خواهد بود :دی