از دست خودم کلافه شده بودم. مونده بودم با یه دنیا کار و دو دنیا بی انگیزگی. واسه خلاص شدن حاضر بودم به هر غلطی دست بزنم. آقا نخواستیم. خداجون! قربونت! من اگه نخوام زندگی کنم، کی رو باس ببینم؟

ساعت 4، تلفن آنچنان زنگی خورد که از صَـفـیرش، آبستن، بچه می انداخت. گوشی رو برداشتم، گفت:  نشستی خونه؟ پاشو یالـله خودتو برسون بیمارستان. گفتن وقتشه!    - وقتشه؟ وقت چیه؟     - بــــــــــوق!

پریدم. چنان هولی به جونم انداخت که نفهمیدم چطوری از در زدم بیرون و چه جوری خودمو به کدوم بیمارستان رسوندم و هاج و واج که خب حالا من اینجا "چه غلطی باید بکنم" !؟ و عین آلزایمریا مونده بودم که اصلا من اینجا "چه غلطی می کنم" ؟

ثانیه ای از این تجزیه تحلیل خردمندانم نگذشت که یهو یه پرستار  مثه جن جلوم ظاهر شد و یه مـُـشـت حوله انداخت بغل من و با غمزه گفت: " تبریک میگم. دخترین! ". گفتم هـــان؟  که یهـو  مثه کـش شـلوار در رفت. حیرون لبۀ حوله رو زدم کنار، دیدم  اِ اِ اِ ... اینکه منم !  پس خودم  کی ام؟؟؟ نگام کردم. دقیق عین این بچه ها چشامو بسته بودم و شــَستم رو می مکیدم و صداهای گنگ از خودم درمیاوردم. محو تماشای خودم بودم که یهو یادم افتاد کلی کار داشتم که باید انجام می دادم و زمان برای اینجـور تخیـلات بی اساس ندارم. اما حقیقت اینه که واقعیت داشت. هیچ دستِ خالی و هیچ جور سطح دیگه ای پیدا نکردم که خودمو بذارم روش و برم. سریع زدم از بیمارستان بیرون. حالا من با این خودم چیکار کنم تو این هاگیر واگیر؟ آخه این چه بدبختی ای بود؟ خودم کم بودم، حالا منم اضافه شدم؟! در لحظه یه فکری به کـَاـم زد، که البته شرمندۀ  روم  شدم  ولی چاره ای هم نبود.

خودمو لای اونهمه حوله گذاشتم پشت یه دری و زنگشو 2،3 بار زدم و مثه برق خودمو رسوندم خونه و بساط  کارمـو نقش زمین کردم و افتادم به جونش، که زنگ درو زدن. از عصبانیت، لب گـزون پاشدم. درو که باز کردم دیدم یکی شبیه خودم  بدون  توجه  به  من، عجول و سراسیمه اومد تو. گفتم حتما همسایه ست دیگه. درو با ضرب  بسـتـم ولی بسته نشد و انگار به یه چیزی گیر کرد. به هوای اینکه سنگه اومدم  شوتش  کنم  که  یهو دیدم اِ اِ اِ ... اینکه باز همون منم که گذاشتم دم در خونم! خونم؟ وای خدا گیج شدم... دیگه قدرت تحلیل نداشتم. مستاصل خودمو گرفتم تو بغلم و اومدم تو. گذاشتم ام رو تخت و خودم ام نشستم  پیشم. کلافه بودم و هی می گفتم " نه، درست میشه... فشار این بی خوابیای اخیره". دستمو کردم تو جیبم و لیست کارای امروزو در آوردم که مرور کنم. " اتود برای هـمتی /  سفارش یه بند فابریانو /  تولد  منصـ ..."  اُه اُه این یکی رو همین الان بزنم که  شـَـرش  کنده  شه...

گوشی رو برداشتم و شماره گرفتم. تلفن  زنگ خورد. از صدای زنگــش بیدار شدم و زدم  زیر گریه. اَاَاَاَاََه... چرا ساکت نمی شم؟ از اینور ونگ می زدم، از اونور می خواستم  با گوشی حرف بزنم. اونقد بلند گریه می کردم که صـِدام به خودم نمی رسید.دستمو گرفتم جلو دهنم که صدای گــریـَم نره اونور:

- الـو       - الـو      - سلام. چطوری؟      - سلام. چطوری؟           - تولدت مبارک !     - تولـ...