تو تیغ آفتاب مستأصل مونده بود.

گوشیشو اتفاقی چند بار تکون داد. دو تا  آنتن چکید بیرون. یکیش پرت شد جلوتر رو زمین و بلافاصله یه پا رفت روش. اما کوچیکتره افتاد بین نخـای درز کفشش.

 بی خیال شد. دوباره گوشیشو تکـون داد. خبری نبود. تا چشـم کار می کرد هیچ رنگ سبز و زردی که مربوط به تلفن عمومی باشه دیده نمی شد. گوشیشو باز تکوند. یه دونه آنتن سُر خورد تو صفحه. خـوشـحال شد، سعی کـرد سـر جای اصلیش ثـابتـش کـنه ولی اون بازیـش گـرفته بـود و  هـی سُـر می خـورد اینـور و اونـور، تا اینـکه پریـد بیـرون و دو تا  کله معلـق زد و زخـم و زیلی و خنده کنون دوئید رفت.

یه نگاه به کفشش انداخـت. کلی وارسیـش کرد. تاحـالا انقد متوجه کفشای زوار در رفتش نشده بود. گوشۀ آنتنه رو دید که از بین کوکها زده بود بیرون. به تمــوم ناخـونگیرهای عالم لعنت فرستاد که چـرا باید دقیقا تو چنین موقعیتی لنگ یذره ناخـون بمونه...!؟! به این فکـر کرد که این تماس واقـعا ارزش اینهمه خفت رو داره که وسـط اینهـمه جمعیت کفشش رو  درآره و بتکونه ؟! به تموم پولهای حلال عالم لعنت فرستاد که چرا باید واسه یه لقمه نون، آبروشو فدای یه قراردادِ کم مایه  کنه...

همونجا نشست زمیـن و با انزجـار تمـام، نوک کفشش رو زمین کوبیـد. آنتنـه خودشو سفت نـگه داشته بود ولی بالاخره پـرت شد. چند تا غلتِ ناجور زد و کشیده شد به سطح داغ آسفالت. خونین و مالین جمع شد تو خودش.

از دلخـراشی این صحـنه به خـودش اومد. باور نمی کـرد چیزی رو که می دید. یهـو همه چـی رو مـرور کرد. فـک پائینش افتاد. اونـقد فکرش درگیر کاره بود که متوجه عجـیب غریـبی اینـــا نشـده بـود...  " آنتـن؟ مگه آنتن جـون داره؟ مـگه راه می ره؟ خــون؟! یعنی رگـم دارن؟"... . هاج و واج بالا سرش رو نگاه کرد. همه خشک و سرد و متفرعنانه، اینطرف و اونطرف می رفتن و مثه رئسا با هر قدم  فیلی شون  زمین می لرزید. با چشمای از حدقه دراومدش دنبال آنتنـه سطح زمین رو گشت. پیداش کرد. داشت کشون کشون دور می شد.

بـزاق دهنش خشک شده بود. لب و دهنـش مثه کویر لوت، سِـله بسته بود. بـه زور آب دهـن خشـکش رو قـورت داد. با چشماش آنتنــه رو مـات و مبهـوت دنبـال می کـرد کـه یهـو دیـد همینـطـور آنتـن قـد و نیـم قـده که دارن از لابلای قـدمــای سنگین آدمـا رد می شن و انگار یه حرکت هدفمند دارن. زمین رو فرش کرده بودن. از عظمـت این صحنه کـف کرد. بعضیـاشون زیـر پاهـا له می شدن، بعضیـام چسبیده بودن کف کفشـا... رقت بار بود.

هنوز سر آنتنه وجدان درد داشت. یه نگاه به آدما انداخت، یه نگاه به کفشاش. همونجا گوشی رو گذاشت زمین،

نیــم خیـز شـد جـلو  و  پشـت سر جمعیت آنتنــا  چــار دسـت و پـا، از بین قدمــای بی تفاوت کارفـرماها رد شد...

 

 

  

                                                         به یاد روزگار ترانه و اندوه