فنـر لامپ ریـخت. نـور ضـعیف مهتاب، در پشت پنجره حبس
شد. جنـازه ی دغدغه هـایش را در تابـوت شبـانه اش انـداخـت.
سـردرد اش را در بالـش اش فــرو کـرد. چشمـی بـر لـکه هـای
سیاهـرنگ اتاق گــرداند... لبخند حسـرتی زد :
" در خامشـی، اشـیاء همیـشه جـان می گرفتند.
چه قدرت شگرفی!
چه وسوسه انگیز بود این تخـیل...
آه ســایه ها ! اشـباح کـودکی !
افسـوس... در کـدام شب به یکباره کـوچ کردید؟ "
رهــا شد. آرام پلکـی زد.
بالش اش نفـس کشـید ...
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۴/۲۷ ساعت 20:20 توسط دناگ
|