فنـر لامپ ریـخت. نـور ضـعیف مهتاب، در پشت پنجره حبس

 

شد. جنـازه ی دغدغه هـایش را در تابـوت شبـانه اش انـداخـت.

 

سـردرد اش را در بالـش اش فــرو کـرد. چشمـی بـر لـکه هـای

 

سیاهـرنگ اتاق گــرداند... لبخند حسـرتی زد : 

          " در خامشـی، اشـیاء همیـشه جـان می گرفتند.

 

          چه قدرت شگرفی!

 

          چه وسوسه انگیز بود این تخـیل...

 

          آه ســایه ها ! اشـباح کـودکی !

 

          افسـوس... در کـدام شب به یکباره کـوچ کردید؟ "

 

 

رهــا شد. آرام پلکـی زد.

 

                    بالش اش نفـس کشـید ...