چشـم می گشــایم ... آفتـاب و ماهـــتاب یکـرنگ اند ! بــی رنگ ! گـــاه
خمــوش بودن و خفـتن بـه از دلـمردگی و نومیـدی و ســایه وار زیسـتن
اسـت.
ای ازمـن !
رؤیـای بی تاب و ساده دل چشمانت چنیـن بود ؟
که ســراب !؟!
و دســتهای مشتـاق ...
که چنیــن ازتپـش افتادند ؟
... و یا تقــدیرچنین شــوم بود ؟
+
نوشته شده در
86/06/27ساعت 15:8  توسط دناگ
|