تبليغاتX
مالیخولــــیا
. . .

 

 

 

 

گــاه

که ذرات کوچک خوشبختی و رضایت را پــس از ماه ها و ســال ها، در لابلای روزمرگـــیم می یابم ...

درست درآنی که طعم لذیذشــان را می چشم

پرده ای سـفت و سنگین  چونان چــادری که سر می کنند، در بالای ســرم  پیچ می خورد

و پهــن، باد کرده، ستـبر

بر من، بر دل بلا اقبـالم فرو می افتد

و سخت تر از تخته سنگ  سینه ام را می فشــرد ...

وجدان مهار ناشـدنی! جبار!

کدامین سازت را بهــانه کردی؟

 

 

من سخت عاجزم

سرگرم بود و نبود و خوب و بد عادات و اتفاق ها

لبخندها

گفتگوهای شیرین نافرجام

تجربه ها ...

 

 

وای ... ســـنگینم !

براستی انسان، خود می داند که عاجز بیان طومار بلند بالای عــادت است؟

انسان پوچ، انسان خبیث، انسان حســـاس،

انسان پوچ ...!!؟

 

 

من ســخت عاجزم

 

مرا به خود خــویش وا بگذار

رهــایم کن

تا شاید، روزنه ای  بـــــرای رهایی از خویش  بیـــابم ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/05/25ساعت 15:25  توسط دناگ  |