تبليغاتX
مالیخولــــیا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 90/02/16ساعت 10:0 توسط دناگ| |

 

 

 

 

پشت بام

پشت بام

زمينكِ محصور شده اي سقف!

اي بي سقف! 

تو را با برفِ سال هاي دور

از ياد برديم

 

وقتي كه آخرين برفِ ذوق را

از گرده ات روبيـديم -كه نه- ربوديم،

با سقوط برف

ما نيز

بر زمين ِوقايع هبوط كرديم...

و تو را

با ذوبِ ذوق ِآخرين برف

از يادمان ربودند

 

زمينك محصور شده اي بام كودكي

اي فطرت از ياد رفته

اي لوح سپيد

ميدانم كه ديگر بادبادكها

در آسمان آفتابيت نميرقصند

ميدانم كه آن قدمهاي تند كوچك

ديگر در گوشت نميـپيچـند

دلخور مباش

آن كودكان مرده ند!

چرا كه دگر جاي برف 

گردِ مرگ ميبـارد...

ما ديگر آن بشقابهـاي سرد و زنگخـورده ايم

كه روي از شرق برتافتـه اند

بشقابهـاي لختِ سيمان پاي

كه طلوع را نمـيبيـننـد و

سهمشـان

تنها غروبي نسـيه است؛

كودكان ـنوميدِ وطن زده؛

كودكان مغموم ِسرگردان؛

ذوقهـاي ربوده شده...

دلخـور مباش

چرا كه امّيـد را نـيـز

با ذوب آخرين برف

از يادمان ربودند؛

چُنان كه حق را...

كه هركه بامش بيـش بـود،

بسيـارتر ربـود

 

محزون مباش

شـايد

روزي فـرا رسد

كه رقص كودكانت

با ضربِِ الله اكبر

در جانت دوباره بپيچـد…

 

 

 

 

نوشته شده در 89/11/13ساعت 22:0 توسط دناگ| |
 

 

 

 

 

اینجـا تهـران است!

 

صـدای من از دیـواره های شهـر، کوتـاه!

 

و آسمـان

 

             دور ...

 

               

               

 

 

نوشته شده در 89/07/30ساعت 22:0 توسط دناگ| |
 

 

 

 

قلب هرکس به اندازه ی مشت دستشه...

اون مشت فشرده ت رو آروم باز کن! بذار قلبت کمی هوا بخوره ...

 

 

 

 

 

نوشته شده در 89/06/19ساعت 22:39 توسط دناگ| |

 

 

 

 

مثه بچگـیات

که سُرسره رو برعکس میدوئیدی میرفتی بالا و وقتی میرسیدی به سَـرش احساس غرور میکردی؛

مثه نوجوونیات که گاهی هوس میکردی بجای پیاده رو، از رو جدول راه بری... تند... آروم؛

مثه جوونیات که اون کلاسای کسل کنندۀ دانشگاهو تا جایی که میشد میپیچوندی و نمیرفتی؛

شاید مثه پیـریات که بخوای بشینی تو پارک و گاهی به یاد جوونیت، بی اراده و بی منظور محو جذابیت دختر یا پسری بشی،،،

باور کن اتفاق وحشتناکی نمیفته اگه کس دیگــَم همینکارو بکنه! عصبانی نشو! انقـدر عجیب نگاه نکن! اون خودِ تـویی، که فقط اینبـار یکی متوجهت شده!

مثه کسی که دور از جون، تو مراسم ختمـِت، فقط سرِ رودرواسی شرکت کنه... و نه با میل قلـبی!

 

 

 

 

نوشته شده در 89/02/22ساعت 14:0 توسط دناگ| |