تبليغاتX
مالیخولــــیا

 

 

 

می دونی؟

هم سن و سالای تو که بودم پدرم مدام می گفت " پسرم، درسته که تو هنوز سنی نداری، اما مثه یه مرد بار اومدی. از همۀ هم سنات درک بیشتری از مسائل داری". می گفت : "من بهت افتخار میکنم. به اینکه مثه دوستات همیشه پی بازی و تفریح نیسـتی و در عـوض وقـتت رو صـرف مطـالعه و تفـکر میکـنی. تو معنـی زنـدگی رو می فهمی!"

اما راستش اون هیچوقت نفهمید که من واقعا زندگی نکردم. تموم نیازهای کودکیم بخاطر همون دغدغه هایی که برام می تراشید سرکوب می شد! اما من نمی خوام اشتباه اون رو تکرار کنم. پسرم! خوب به حرفام گوش کن! آدما باید سیر تکامل زندگیشون رو پله به پله بالا برن. باید تو هر مرحله ش، به غایتِ اون برسن و بعد برای پلۀ مکمل ِبعدی قدم بردارن! یه بچه، تو پلۀ بچگی، به اون بازیا و دعواهای توی کوچه احتیاج داره. برای اون چه اهمیتی می تونه داشته باشه که معنای زندگی چیه؟!؟ اون بدون نیاز به داشتن دغدغۀ زندگی، زندگیش رو می کنه!

ولی پدرم اینا رو نمی تونست بفهمه چون خودشم بچگی نکرده بود و من الان این رو میفهمم. چون اونموقع علیرغم وسوسۀ بزرگ شدن و مرد شدن، درک حرفاش و کتابایی که دستم می داد، واقعا برام پیچیده بود.

 بابا! بابا! پیچیده یعنی چی؟

_  پیچیده... پیچیده یعنی ثقیل پسرم

 

 

   ...

 

 

 

نوشته شده در 88/09/02ساعت 19:0 توسط دناگ| |

 

 

گرگ های خــُرد و کـلان

دنـدان دریدن را تیـز کردند و

در هیات گوسـفـندان

دشت های جـوان را بلـعیدند.

دامن بهـار

بر خـون نشـسـت و

تلـخ و غمـزده

به عـزای کودکِ نازاده اش

فســـرد.

آفت بی شرمی رخنه کرد...

چماق درد ودشنۀ نهان

از پوشش تقـوا بیرون خـزید

و بنام خدایچـگان

هفده مرتبه

بر تن ها فرود آمد

. . .

 

        Gruenica memorialll

 

 

نوشته شده در 88/08/22ساعت 3:15 توسط دناگ| |
 

 

 

 

عاشق کارش بود. قفس مرغ عشقاشو ورداشت رفـت دم همـون پاساژه. رنگ و وارنـگ آدمـای کوتاه و بلنـد می اومـدن و می رفتن و نگاهشم نمی انداختن. خودشو با اینـا مقایسه کـرد. دید آره! خب با این سر و وضع معلومه که نگاه کـردنم ندارم...

کل پس اندازشو خالی کـرد تو دخـل بوتیــک چی و تیپـی خـرید که البته به رنگ مـرغ عشقاشم بیاد. انتخابش بدک نبـود. مردم می دیدنش! روزی سه چــار تا مرغ عشق می فـروخت. دیگه راهشم یاد گرفـت.

بعد چـند وقت دیـد که نه! هیچ جـوری نمی تونـه مرغ عشقاش رو با لباساش ست کنه...

 

 

 

 

 

 

 

  

نوشته شده در 88/07/17ساعت 10:0 توسط دناگ| |

 

 

 

زمیـن وسـعـت یافـت

دیوارهای شهـر بالا گـرفـت و

خورشـید، مسـتور گشت

سردی، سـراسـر سـایه کرد و

                                   دیــوان  برآمـدند...

هــزار هــزار

با شـکم های  برآماسـیده از حرص و خـون

به تاراج حیات  فــرو ریخـتند و

                             بر خط  سبـز تاریــخ،

                                            شــکافی ســـرخ  نـشست...

چنــگال های آز و تجــاوز،

عشـق را  دریـدنـد و

                      مـادر ِ فـقــر

                                 آبسـتـن شـد...

 

 

 

 

 

             

 

 

 

 

نوشته شده در 88/06/31ساعت 21:0 توسط دناگ| |
  

 

 

 

"از افسانه های کهن دناگ-ِستان به زبان تاهومای دری"

:)

 

 

 

آسمان غرید. تیری برق آسا شکافی در دره ایجاد کرد. بُـته ای از آن روئیـد و در سایه سار بـته، شهری پدید آمد. شـهری طبقاتی که نظامی تـثـلیثی بر آن حاکم بود.

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در 88/06/19ساعت 1:40 توسط دناگ| |